خرید بک لینک
کسی اشهد ان لااا....می خواند.... صدای چرخش چرخ دندهای ساعت... آوازگونه می گوند که تنهایی... سرم چسبیده به زمین... بارقه های آفتاب لابلای گل های سرخ قالی می رقصند... قاب نگاهم پر شده از سرخی های طلایی که عطر مادر را می دهند... و مادرم...با طمأنینه... پشت به من دارد نماز می خواند... فکوس چشم هایم روی همان سرخی های طلایی کف زمین است... و مادر بعد از تشهد سلام می دهد... هرچه تلاش میکنم صدایم در نمی آید ... انگار باید همین باشد.... باید که از دیدن این منظره لذت ببرم... من می خوابم ... و انگار که مردن اینگونه آغاز می شود. انگار که پایان... به همین زیبایی شروع می شود. پایان + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 23:38  توسط New Man  | 

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

زندگی خیلی غم انگیز است... مادر آقای ع هم فوت شد... آقای ع مرد خوش مشرب و تمام نشدنی بود... ساکن منطقه ی اکباتان تهران بود... و خیلی از سالهای عمرش را در فرنگستان سپری کرده بود اما نقطه ی بازگشتش همیشه اینجا بود... یعنی هرجای دنیا که بود به همین شهر کوچک بر می گشت... آن هم بخاطر یک نفر... بخاطر مادرش.... من یک بار ۵ سال پیش مادرش را دیدم... شاید هم بیشتر... مادرش روی تخت بود و من سلام کردم و جواب نداد... حس بدی داشتم... حس بی کسی کردم وقتی جواب نداد.... اولین تصویر من از آقای ع مربوط به ده سالگی شاید باشد... که از تهران برگشته بود و در یک عروسی کنار پدر نشسته بود و سیگار می کشد .... کسی گفت هوای اینجا چطوره؟ سیگارش را به دست گرفت و گفت: یکه یکه ... او رفیق ۵۰ ساله ی پدرم است، من یادم نمی اید ...او هیچ وقت ازدواج نکرد... اما همیشه پیش مادرش بر می گشت ... داستان من و او شبیه است شاید... هفت شاید هم هشت سال پیش مادر آقای ع دچار یک درد مغزی شد و زمین گیر شد... و آقای ع با تمام وجود به او رسید ... اما دلش را نداشت که خودش به چیزی دست بزند....و دلش را نداشت...  همه چیز را به پرستار ها سپرده بود و نظارت می کرد.... دلش را نداشت .... تا این چند سال آخر حالش شبیه ب مادر خودم شد...  یک ماه پیش که اتفاقی به خانه شان رفتم ... پرستارشان مرا دید و گفت تعریفت را شنیده ام... و رحمت فرستاد برای مادرم... دیدم که آقای ع برایم چای آورد یک گوشه نشست.... در میان تمام حرف هایش با پدرم که بالای سر مادرش بود... لحظه ای ایستاد... بعد در فکر فرو رفت... و قطره ای اشک از چشمش آمد... من همان جا یاد خودم افتادم که آن سال چطور گذشت... یادم می آید که نمیخواستم ... آن حالت را نمی خواستم... برای مادرم

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

اما احساس می کنم برای تو بی معنی هست.

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:06

صفحه بندی