کسی اشهد ان لااا....می خواند.... صدای چرخش چرخ دندهای ساعت... آوازگونه می گوند که تنهایی... سرم چسبیده به زمین... بارقه های آفتاب لابلای گل های سرخ قالی می رقصند... قاب نگاهم پر شده از سرخی های طلایی که عطر مادر را می دهند... و مادرم...با طمأنینه... پشت به من دارد نماز می خواند... فکوس چشم هایم روی همان سرخی های طلایی کف زمین است... و مادر بعد از تشهد سلام می دهد... هرچه تلاش میکنم صدایم در نمی آید ... انگار باید همین باشد.... باید که از دیدن این منظره لذت ببرم... من می خوابم ... و انگار که مردن اینگونه آغاز می شود. انگار که پایان... به همین زیبایی شروع می شود. پایان
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 23:38 توسط New Man
|
برچسب:
نویسنده: سام اکبری
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 21:06